اجاره نشینی؛ سرپناه یا قاتل پس‌انداز؟

گویند خانه مایه آرامش است؛ اما گمان می‌کنم این سخن را کسی گفته که در روزگار ما مستأجر نبوده است! وگرنه چگونه ممکن است چیزی که قرار است مایه آسایش باشد، چنین خواب را از چشم آدمی برباید و حساب دخل و خرجش را به محاکمه کشاند؟

این روزها خانه خریدن، دیگر از آن آرزوهای دور و دراز نیست؛ بلکه به قصه‌های افسانه‌ای شبیه شده که قهرمانش باید اژدهایی به نام تورم را شکست دهد، از هفت‌خوان وام بگذرد و در پایان، اگر بخت یارش بود، صاحب چند متر زمین و دیواری شود که نامش را خانه گذاشته‌اند!

اما حکایت مستأجر از این هم شنیدنی‌تر است. هنوز سال به نیمه نرسیده، باید چشم به راه تمدید قرارداد باشد؛ صاحب‌خانه رقمی تازه پیش می‌نهد و مستأجر با لبخندی آمیخته به نگرانی می‌پرسد: «ببخشید، این مبلغ برای اجاره خانه است یا بهای خرید خود خانه؟»

ودیعه نیز ماجرایی جداگانه دارد. پولی که باید پشتوانه روز مبادا باشد، چنان بزرگ شده که فراهم کردنش خود به روز مبادایی تازه نیاز دارد! آدم می‌ماند که برای پیدا کردن خانه نخست باید خانه‌ای داشته باشد تا آن را بفروشد، یا وامی بگیرد که اقساطش از اجاره خانه بیشتر باشد!

بنگاه‌دار هم که در این میان بی‌کار نیست؛ خانه‌ای نشان می‌دهد، چند رقمی می‌گوید و سپس با آرامشی مثال‌زدنی می‌افزاید: «البته این مورد، نسبت به قیمت منطقه خیلی مناسب است!» و مستأجر در دل می‌گوید: اگر این مناسب است، نامناسبش لابد قصری است که پادشاهان در خواب می‌بینند!

از همه جالب‌تر آن است که آدم برای داشتن سقفی بالای سر خود، ناچار می‌شود از بسیاری خواسته‌های دیگرش بگذرد؛ سفر را به آینده حواله دهد، خریدهایش را سبک‌سنگین کند و حتی گاهی در خرید یک وسیله کوچک چنان تأمل کند که گویی در حال تنظیم بودجه یک وزارتخانه است.

با این همه، خانه فقط چند دیوار و سقف نیست؛ جایی است برای آسودن، خندیدن، بزرگ شدن فرزندان و ساختن خاطراتی که هیچ قیمتی نمی‌تواند ارزششان را تعیین کند. درد ما نیز همین‌جاست؛ آنچه باید مایه آرامش باشد، گاه چنان هزینه‌ای بر دوش خانواده می‌گذارد که فرصت لذت بردن از خود زندگی کم می‌شود.

و ممد همچنان حساب می‌کند؛ درآمد را می‌نویسد، اجاره را کم می‌کند، هزینه‌ها را کنار هم می‌گذارد و در پایان، با نگاهی عمیق به ماشین‌حساب، به این نتیجه می‌رسد که ظاهراً برای خانه‌دار شدن، پیش از هر چیز باید صاحب یک معدن طلا بود!

خلاصه آنکه روزگاری خانه پناه آدمی بود؛ امروز آدمی باید نخست از پسِ قیمت خانه برآید تا شاید روزی در پناه آن آرام بگیرد.

ممد لیلاخی درباره نویسنده ممد لیلاخی احوالات ممد؛ کارمندِ روزگار، نجارِ رؤیاها! ممد نامی مستعار است بر بنده‌ای گرفتار میان اداره و آرزوهایم پشت لپتاب و میز نجاری؛ روزها کارمندم و عصرها نجار، دستی در برنامه‌نویسی دارم و دلی در… 4 نوشته عضو از 1405/07 مشاهده همه نوشته‌های این نویسنده

ممد لیلاخی

احوالات ممد؛ کارمندِ روزگار، نجارِ رؤیاها!ممد نامی مستعار است بر بنده‌ای گرفتار میان اداره و آرزوهایم پشت لپتاب و میز نجاری؛ روزها کارمندم و عصرها نجار، دستی در برنامه‌نویسی دارم و دلی در گرو نجاری؛ با این تفاوت که خطای برنامه را گاه می‌توان اصلاح کرد، اما خطای برش چوب، حکایتی دیگر دارد!در این وبلاگ، حکایت روزگار خویش می‌نویسم؛ از شیرینی و تلخی کارمندی، از عشق به چوب و هنر ساختن، از دنیای کدها و گاه از حساب‌وکتاب‌هایی که با هیچ منطقی سازگار نمی‌شوند.اگر سخنی به طنز رفت، بر من مگیرید؛ که در روزگار ما، گاه خنده تنها راهی است برای آن‌که آدمی عقل خویش را در کشاکش روزگار حفظ کند.ممدم و این حکایت ماست؛ نه دعوی حکمت داریم و نه ادعای استادی، فقط می‌نویسیم تا روزگار بداند از سر ما چه گذشته است!