مذاکره با عالی‌جنابِ کوچک

شنیده‌ام که کندن کوه نا ممکن است و یا حداقل بسیار سخت است، اما گمان دارم صاحب این سخن، هرگز در عمر خویش نکوشیده است کودکی را به کاری راضی کند؛ وگرنه می‌دانست که کوه در برابر اراده کودک، تپه‌ای بیش نیست!

کودک را اگر گویی بخواب، ناگاه خواب از چشمانش می‌گریزد؛ اگر گویی برخیز، زمین را مونس خویش می‌یابد؛ و اگر به اختیارش گذاری، کاری می‌کند که نه در خواب دیده‌ای و نه در بیداری انتظارش را داشته‌ای!

پدر، نخست با زبان محبت وارد میدان شود؛ چون سودی نبیند، به منطق متوسل گردد؛ چون منطق شکست خورد، وعده دهد؛ و چون وعده نیز کارگر نیفتد، در گوشه‌ای بنشیند و در احوال خویش تأمل کند که این همه سال درس و تجربه را برای کدام روز اندوخته است!

عجبا که کودک نه کتاب روان‌شناسی خوانده و نه در محضر حکما زانو زده، اما چنان در فن مذاکره استاد است که بزرگ‌ترین دیپلمات‌ها باید نزد او شاگردی کنند. هر توافقی را با یک «نه!» برهم زند و هر تصمیمی را به جلسه‌ای بی‌پایان بکشاند؛ بی‌آنکه حتی یک کلمه از آیین‌نامه مذاکرات خوانده باشد!

و پدر همچنان امیدوار است؛ زیرا می‌داند که در این میدان، پیروزی آن نیست که کودک را به خواسته خویش وادارد، بلکه گاه پیروزی آن است که هر دو طرف، با اندکی آبرو و بدون اشک و فریاد، جلسه را ترک کنند!

حاصل کلام آنکه کوه را با کلنگ می‌توان شکافت، سنگ را با تیشه می‌توان تراشید، اما برای راضی کردن کودک، نخست باید غرور خویش را کنار گذاشت، صبر را پیشه کرد و از خداوند مدد خواست؛ که این یکی نه کار زور است و نه میدان پیروزی، بلکه مدرسه‌ای است که کودک در آن استاد است و پدر، هر روز شاگردی تازه!

ممد لیلاخی درباره نویسنده ممد لیلاخی احوالات ممد؛ کارمندِ روزگار، نجارِ رؤیاها! ممد نامی مستعار است بر بنده‌ای گرفتار میان اداره و آرزوهایم پشت لپتاب و میز نجاری؛ روزها کارمندم و عصرها نجار، دستی در برنامه‌نویسی دارم و دلی در… 4 نوشته عضو از 1405/07 مشاهده همه نوشته‌های این نویسنده
برچسب ها :

ممد لیلاخی

احوالات ممد؛ کارمندِ روزگار، نجارِ رؤیاها!ممد نامی مستعار است بر بنده‌ای گرفتار میان اداره و آرزوهایم پشت لپتاب و میز نجاری؛ روزها کارمندم و عصرها نجار، دستی در برنامه‌نویسی دارم و دلی در گرو نجاری؛ با این تفاوت که خطای برنامه را گاه می‌توان اصلاح کرد، اما خطای برش چوب، حکایتی دیگر دارد!در این وبلاگ، حکایت روزگار خویش می‌نویسم؛ از شیرینی و تلخی کارمندی، از عشق به چوب و هنر ساختن، از دنیای کدها و گاه از حساب‌وکتاب‌هایی که با هیچ منطقی سازگار نمی‌شوند.اگر سخنی به طنز رفت، بر من مگیرید؛ که در روزگار ما، گاه خنده تنها راهی است برای آن‌که آدمی عقل خویش را در کشاکش روزگار حفظ کند.ممدم و این حکایت ماست؛ نه دعوی حکمت داریم و نه ادعای استادی، فقط می‌نویسیم تا روزگار بداند از سر ما چه گذشته است!

دیدگاهتان را بنویسید