کارمند روز، کارآفرین خیالات
گویند کارمندی نیمی از آسودگی و نیمی از گرفتاری است؛ هرچند بنده پس از سالها خدمت، هنوز آن نیمه آسودگی را به چشم ندیدهام و بیم آن دارم که در تقسیم روزگار، سهم ما را از قلم انداخته باشند!
کارمند را رسمی است عجیب؛ صبحگاهان، پیش از آنکه خواب از چشم بزداید، باید در محل کار حاضر شود و تا پایان ساعت اداری، چنان وانمود کند که گویی تمام مشکلات عالم، منتظر امضای اویند. اگر کاری نباشد، باید مشغول به نظر آید و اگر کار بسیار باشد، باید چنان آرام بماند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است!
حقوق نیز حکایتی جداگانه دارد؛ ماهی یکبار با سلام و صلوات وارد حساب میشود و بیدرنگ، طلبکاران و قبوض و اقساط به استقبالش میآیند. هنوز صاحب حقوق فرصت نکرده از دیدار آن شادمان شود که حساب بانکی دوباره به خلوت پیشین بازمیگردد.
در این میان، کار شخصی چه دلانگیز مینماید! آدمی صبح برخیزد و بداند حاصل کوشش امروز، بیش از آنکه تابع ساعت و امضا و دستور دیگری باشد، به تدبیر و همت خودش وابسته است. اگر بیشتر بکوشد، شاید بیشتر به دست آورد؛ اگر راهی تازه بیابد، شاید کسبوکارش رونق گیرد؛ و اگر خسته شد، دستکم میتواند با خودش جلسه بگذارد و جلسه را بدون تنظیم صورتجلسه خاتمه دهد!
البته انصاف آن است که کار شخصی نیز بیرنج نیست؛ مشتری بدقول، بازار بیقرار، سرمایه محدود و شبهایی که حساب دخل و خرج خواب را از چشم میرباید، کم نیستند. تفاوت شاید در این باشد که کارمند غالباً برای آسایش آینده، امروز را در چارچوبی معین میگذراند؛ اما صاحب کسبوکار میکوشد چارچوب زندگیاش را به دست خویش بسازد، هرچند گاه چوب همان چارچوب بر سر خودش فرود آید!
من نیز گاه میان این دو جهان میمانم؛ از یک سو امنیت نسبی حقوق ماهانه و از سوی دیگر شوق ساختن چیزی که نام و حاصلش از آنِ خودم باشد. دل به نجاری میدهم، در اندیشه کار شخصی غرق میشوم و در عالم برنامهنویسی، برای مشکلات راهحل مینویسم؛ غافل از آنکه برای مشکل اصلی زندگی، هنوز کدی پیدا نکردهام!
شاید حکایت بسیاری از ما همین باشد: نه آنقدر آسوده که از کارمندی دل نکنیم و نه آنقدر بینیاز که بیمحابا به استقبال کار شخصی برویم.
و سرانجام، آدمی میفهمد که مسئله فقط کارمند بودن یا صاحبکار بودن نیست؛ مسئله این است که روزی حاصل عمر خویش را بنگری و ببینی جز ساعتهای فروختهشده، چیزی نیز برای خود ساختهای یا نه.